خاطرات عارف الی الله شهید آرزومند قسمت نهم

*اول برو خانه شهید علی اکبر بعد بیا اینجا زیارت!*
مهدی اسدی:
جناب آقای آرزومند نقل میکردند:سال 74با قطار برای زیارت  امام رضا علیه السلام به سمت مشهد مقدس حرکت کردم ،وقتی که به مشهد رسیدم خانواده یکی از شهدا به نام شهید علی اکبر حسین پور برای خواندن دعای توسل از من دعوت کردند تا به منزلشان بروم اما من به علت خستگی سفر از رفتن به آنجا امتناع کردم واز آنها خواستم تا دعا را به زمان دیگری موکول کنند. هنگامی که به حرم مطهر برای زیارت مشرف شدم .امام رضا علیه السلام را دیدم که به من فرمودند:اول برو خانه شهید علی اکبر بعد بیا اینجا زیارت . بلافاصله از حرم به طرف خانه شهید حرکت کردم و در خانه شهید 2 بار دعای توسل را قرائت نمودم ودوباره برای زیارت به حرم مطهر برگشتم .

*گلوله و ترکش به من اصابت نمیکرد*
مهدی اسدی:
آقای آرزومند می فرمودند:در عملیات والفجر8، یک شب تمام نیروها راجمع کردند و فرمانده گردانمان آمد و گفت : چه کسی حاضر است ، جایی برود که امکان بازگشت شاید برایش نباشد ، و ممکن است به شهادت برسد چون باید با دشمن رو در رو شویم. من و 27نفر دیگر دستمان را بالا گرفتیم و ما را به دریاچه نمک بردند که نزدیک مرز کویت بود . در آن منطقه کماندوهای عراقی مستقر شده بودند و تعدادشان به 600 نفر میرسید . به طور مداوم بر سر ما آتش میریختند و ما هم در گل و لای مشغول دفاع کردن بودیم . پس از مدتی متوجه شدم، هرچه گلوله و ترکش که می آید به من اصابت نمی کند . و دیدم دستی را که گلوله ها را از من دور میکرد و آن دست مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام بود.و ما 28 ساعت زیر آتش خمپاره و گلوله بودیم . تعداد زیادی از بعثیها را به درک فرستادیم و به لطف خداوند ما در آن عملیات به پیروزی رسیدیم.

*دفتری که اسم شهداء در آن نوشته می شود*
إِنَّ اللّه  کَتَبَ القَتلَ عَلى قَومٍ والمَوتَ عَلى آخَرینَ وَکُلٌّ آتیهِ مَنیَّتُهُ کَما کَتَبَ اللّه  لَهُ فَطوبى لِلمُجاهِدینَ فى سَبیلِهِ وَالمَقتولینَ فى طاعَتِهِ؛
براستى که خداوند براى گروهى کشته شدن را مقدر فرموده و براى دیگران مردن را. هر گروهى با همان سرنوشت که خداوند مقدر کرده است مى رسد. پس، خوشا به سعادت مجاهدان در راه خدا و کشته شدگان در راه طاعت او. شرح نهج البلاغه، ج3، ص184


 
محمد آرزومند:
آقای آرزومند می فرمودند:
امیرالمؤمنین علیه السلام دفتری دارند و در آن اسامی کسانی را که باید به درجه رفیع شهادت نائل گردند ثبت و ضبط می نمایندو به هر کدام از آنها بر اساس مقامی که دارند نمره ای می دهند و افرادی که اسمشان در این دفتر نوشته شود بعد از مدتی که مقرر است که زندگی نمایند به شهادت می رسند.
یکی از دوستان نقل می کرد من این حرف آقای آرزومند را چند سال پیش در خواب مشاهده نمودم و دیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام دفتری به دست دارند و مشغول نوشتن اسم بعضی از افراد شدند و من اسامی افرادی از جمله شهید ضیاءعلی و شهید حسنی و شهید قتلو و همچنین آقای آرزومند را که از دوستانم بودند در این دفتر مشاهده نمودم و بعد از گذشت چندسال همگی به شهادت رسیدند مثلاًشهید ضیاءعلی در راه فریضه امربه معروف و نهی از منکر به شهادت رسیدو دیگران به نحو دیگری و برایم جای سوال بود که آقای آرزومند چگونه به شهادت می رسد و زمانی شد که شنیدم ایشان بر اثر عوارض ناشی از شیمیایی به شهادت رسیدند.

 

*آزادی عمل و وسعت وجودی شهداء*
مهندس علی ایرانمنش:
در یکی از مسافرتهایی که با ایشان همراه بودیم با جمعی از برادران هیئت بیت الله الحرام سفری به اصفهان داشتیم که در برگشت، جوانی که ما او را نمی شناختیم و بعداً متوجه شدیم که طبع شاعری نیز دارد ، شعری را در همان اتوبوس در حال حرکت شروع بخواندن کرد و آقای آرزومند به دقت گوش می دادند و معلوم بود که خیلی خوششان آمده است و بعد از پایان شعر آن جوان گفت که فرزند شهید می باشد و به محض گفتن این حرف:حاجی گفتند:«پس بگو آن کسی که از ابتدای  خواندن شعرت بالای سرت ایستاده  و تو را می نگرد،پدرت می باشد». برایمان جالب بود که بعضی از ارواح مؤمنین و بخصوص شهدا چقدر آزادی عمل دارند و وسعت وجودی که می توانند ، در هر جایی حاضر و ناظر باشند. حال آنکه طبق روایات بعضی از اموات سالی یک مرتبه ، فقط می توانند، به خانواده شان سربزنند و آن بسته به عملکردها دارد. از این قبیل مطالب زیاد از حاج آقا می شنیدیم، بعنوان نمونه: روز جمعه ای بعد از نماز جمعه حاج آقا به ما گفتند که به زیارت شهداء و قبر پدر شهیدتان برویم و آنجا گفتند :«پدرتان  خودش در مصلی به پیشم آمد و گفت به زیارت قبرم بیا». و آن نیز حکمت خود را داشت، زیرا در مزار شهداف حاج آقا متوجه شدند، یکی از دوستان شهیدشان در برزخ گرفتاری داشته، مورد رحمت خدا واقع شده است. گاهی در بعضی از جلسات حاج آقا می فرمودند: شهدا در جلسه حضور دارند و حتی به بعضی از افراد جلسه می گفتند: «شهیدی (باذکرنام و نشانی)جلوی شما ایستاده ،پس هر حاجت که داری از او بخواه ». آقای آرزومند می گفتد: «بعضی از شهدا به مغازه ام می آیند و با هم گفتگوهایی داریم .»
و از این جالبتر اینکه در زمانیکه در خانه ایشان مهمان بودیم می فرمودند:« دیشب شهید مغفوری و شهید حسین جان ایرانمنش به خانه ام آمدند، چایی ریختند و خوردیم و در هنگام اذان شهید مغفوری اذان گفت و ....»
 درجلسه ای که حاج آقا دعای توسل می خواندند در بین دعا گفتند که شهدا را می بینم که به صورت هیئتی در حرم مطهر  یکی از ائمه اطهار (فراموش نموده ام کدامیک از آن انوار مقدسه را می گفتند) در حال سینه زنی هستند و بعد از مدتی ایشان گفتند: شهداء سینه زنان حرکت کردند به سمت جلسه و دقایقی بعد فرمودند: شهدا به خانه و جلسه رسیده اند و....
البته بعدها متوجه شدیم که حضور ارواح مطهر شهداء و یا صُلحا و علما در چنین جلساتی نفع دو طرفه دارد، هم اهل جلسه از دعای ارواح بهره مند می شوند و هم ارواح از برکات جلسات و این خود ارزش غیرقابل توصیف جلساتی را می رساند که بنام اهل بیت علیهم السلام برپا می گردد.

 

*خمپاره ها را خداوند برایم کلوخ قرار داده بود*
یا نار کونى برداً و سلاماً
ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش
سوره انبیاء , آیه 69
مهدی اسدی:
آقای آرزومند می فرمودند:
سال 1364،توی جبهه فاو 28 متر به عراقی ها داشتیم. آب رو انداخته بودند جلوی عراقی ها، ما می بایست از جلوی عراقی ها برویم آب بیاریم. هیچ یک از بچه ها جرات نمیکرد بره آب بیاورد. عراقی ها کاملاً به منطقه اشراف داشتند و بچه ها رو مورد هدف قرار میدادند. من شب تا به صبح کشیک میدادم و صبح میرفتم برای بچه ها آب می آوردم.یه روز  قرار شد گونی های خاک روبرای ساختن سنگر کمین گاه بیاریم، همین که مشغول آوردن خاک بودیم ،  یکی از برادران راننده بدون آنکه  متوجه باشد، دستش روی بوق ماشین آمد. تا صدای بوق ماشین بلند شد، عراقی ها منطقه رو بستند به خمپاره، خدا میداند ، خودم دیدم و شنیدم ،از قول کسی هم نمیگم ،همین جوری که خاک می آوردیم و سنگر درست میکردیم.یک ملائکه ای به صورت انسان جلوی من آمد و به من گفت: حاج آقا اگر قدم به این طرف بگذاری شهید نمیشوی و اگر به طرف این سنگر بیای شهید میشوی.من گفتم میخواهم برای اسلام خدمت کنم .درسته که شهدا پس از شهادت به مقام والایی میرسند . اما من گفتم من هنوز میخواهم خدمت کنم. آنجا اگر آهن بود ذره ذره میشد، من  همان جا روی زمین خوابیدم.  همین جور که خمپاره می آمد من فکر میکردم که بچه ها دارن کلوخ به من میزنند. این ها خمپاره بودند، اما  خداوند برایم کلوخ قرار داده بود. وقتی که خمپاره زدن عراقی ها تمام شد. من آمدم پیش بچه ها و گفتم  مردهای حسابی، من داشتم سنگر درست میکردم،اما شما چرا اینقدر کلوخ توی سر من میزدید .گفتند به خدا قسم مااز ترس خمپاره ها سرهامون رو بالا نمی آوردیم.چه طوری کلوخ به تو میزدیم. این ها آهن بودند که روی سر تو می آمد. اما خداوند برای تو کلوخ شان قرار داده بود.

 

*این مرد آدم است یا فولاد!*
مهدی اسدی:
حاج آقا می گفتند: قبل از انقلاب در همه تظاهرات ها بر علیه رژیم پهلوی شرکت می کردند. یک بار ساواک ایشان را دستگیر کرده و تحت شکنجه قرار می دهد. خود شان می گفتند: آن قدر مشت بر سر من کوبیدند، که سرم آب لمبو شد. آن وقت رئیس آن بخش ،چاقویی را زیر گلوی من گذاشت و گفت: به امام ناسزا بگو، والله اگر هرچه که من می گویم، انجام ندهی گوش تو را می برم، گفتم ببر. گفت :زبانت را از حلقومت بیرون می کشم، سرت را میبرم .گفتم سر و جانم فدای سر بریده  اباعبدالله الحسین علیه السلام، من به امام جسارت نمی کنم. بعد رو کرد به نیروهایش و با عصبانیت فریاد زد: این دیگر چیست که  آورد ه اید. آدم است یا فولاد.رهایش کنید و از آن وقت به بعد ساواکی یا ارتشی که در مغازه من می آمد. من از امام(ره) حرف می زدم و حتی زن آنها هم از ترس اینکه آنها را امربه معروف و نهی از منکر کنم . با حجاب به آنجا می آمدو به حول قوه خداوند هیچ کاری نمی توانستند بر علیه من انجام بدهند.

 

*هور*
مهندس علی ایرانمنش:
ایشان میفرمودند: زمانی که در جبهه بودم . یک روز صبح برای گرفتن وضو به کنار هور رفتم و بر روی قایقی نشستم ، هنگامی  که مشغول وضو گرفتن شدم، قایق خود به خود به طرف عراقی ها  حرکت کرد ، هنگامی که کار خودم را تمام شده دیدم . گفتم: خدایا نکند نمازم قضا شود. و  دست به دامن اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام شدم و با کمال تعجب مشاهده کردم ،سر قایق به طرف مقر خودمان برگشت و من به محض رسیدن  وضو گرفتم و نمازم را به موقع به جای آوردم و معجزه خداوند را با چشمان خودم مشاهده کردم.

 

*به فرزندم بگویید چرا به یاد من نیست*
مهدی اسدی:
به اتفاق آقای آرزومند درگلزار شهدای کرمان و کنار قبر یکی از شهدا مشغول خواندن فاتحه بودیم که ایشان به من فرمودند:پدرتان را به قبر این شهید دعوت کرده ام و او الان آنجاست، اما از شما رو  گردان است و با تو قهر کرده است و یکی از شهدا به پدرتان می گوید که پسرتان آمده اما او باز به شما بی توجه است . ازآقای آرزومند علت ناراحتی پدرم را جویا شدم و ایشان فرمودند:پدرتان میگوید به فرزندم بگویید چرا به یاد من نیست و ماه تا به ماه به دیدن من نمی آید. قبلاً بهانه نداشتن وسیله را می آورد. اما حالا که ماشین خریده باز هم به من سر نمی زند.لازم به ذکر است که قبر پدرم (شهید محمد اسدی) در فاصله زیادی از کرمان در روستای خانوک  می باشد و من با وجود داشتن ماشین به آنجا نمی رفتم. اما با  شنیدن حرف های پدرم از زبان آقای آرزومند سعی کردم هر روز پدرم را یاد کنم و ایشان را در ثواب اعمالم شریک نمایم  و هفته ای یک بار به ایشان برای قرائت فاتحه سر بزنم و یادم است که چند ماه بعدحاجی به من فرمودند :الان پدرتان را در خانوک دیدم که بسیار شاد و مسرور بودند و منظورشان این بود که از دست من راضی شده بودند.

 

*تمجید از مقام والای رهبر کبیر انقلاب امام خمینی رحمت الله علیه*
مهدی اسدی:
دقایقی قبل از شروع مراسم نماز جمعه نظر حاجی رو درباره موضوعی که بعضی ها بر روی منبرها و یا در جلسات موعظه برای ترساندن مردم از حساب و کتاب دقیق  عالم قبر وقیامت مطرح میکنندوآن هم صحبت از حساب و کتاب سختی که امام پس از وفاتشان پشت سر گذاشته است و همچنین امام در عالم خواب به فرزندشان میگویند:( اگر مادرم فاطمه سلام الله علیها به دادم نمیرسید معلوم نبود چه بر سر من می آمد) ، جویا شدم.
ایشان از اینکه بمن زمانی که در روز عید غدیر به شهر مقدس نجف برای زیارت امیرالمومنین علیه السلام مشرف شده بودم .عده زیادی از مردم هم آمده بودند برای زیارت. و قرار بود امام هم برای سخنرانی به آنجا بیایند ومن  با چشمان خودم دیدم که هنگامی که امام وارد صحن شدند، انبوه جمعیتی که بهم فشرده بودند و حتی یک سوزن هم بین آنها جا نمی شد از بین آنها راهی برای امام باز شد و ایشان به سوی منبر برای سخنرانی رفتند و این راه به وسیله فرشتگان و ملائک برای امام آماده گردید.  
و همچنین در یکی از روزهایی که به خدمت امام راحل در نجف اشرف رسیده بودم. فردی خدمت امام راحل آمد و سوالی را که به گفته خودش ازبسیاری از علما پرسیده بود وجواب قانع کننده ای نگرفته بود از امام پرسید و دیدم که امام نگاهی به آسمان کرد و جواب را از محضر امام زمان (عج) دریافت کرد و به آن مرد بازگو نمود .
پس از اتمام نماز جمعه ایشان رو به من کردند و فرمودند در نماز بر حرف های من درباره امام مهر تایید زدند و امام را از این شایعاتی که در باره ایشان می گویند مبری دانستند امامی که با وضوی نماز مغرب وعشاء نماز صبح میخواند کجا و این حرف ها کجا!

 

*اگر چنین جایگاهی داشتید به دنیا برمیگشتید؟ *
محمد آرزومند:
 در سال 1373شبی که از تلویزیون اعلام کردند که سید احمد فرزند امام خمینی رحمةالله علیه از دنیا رفته اند.پدرم بسیار متأثر شد و به قمر بنی هاشم علیه السلام متوسل شدند که سید احمد به زندگی دنیا برگردند. و شروع کردند به گفتن ذکر یا ابالفضل علیه السلام. و پس از مدتی که آرام شدند ، پرسیدیم که سید احمد برمیگردد یا خیر. ایشان فرمودند :سید احمد خمینی را  بر روی تختی در کنار آقا قمر بنی هاشم علیه السلام  دیدم که نشسته اند و به من فرمودند: شما اگر چنین جایگاه و مقامی داشتید به دنیا برمیگشتید؟

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...